سلام
من ی دختر ۲۱ ساله هستم که دوسال هست ازدواج کردم و همسرم ۳۱ سالشونه...ماباهم بت عشق زندگیمونرو شروع کردیم ولی از همون ابتدا جاری من به زندگی من باهمسرم و عشقی که تو زندگیمون داشتیم حسودی میکرد و نفوذ خیلی خوبی روی همسرم و پدرشوهرم و مادرشوهرم و خواهرشوهرم داره...خیلی سیاست داره و طبقه پایین مادرشوهرم اینا ۸ ساله میشینه....اون دوساله پشت سرهم داره از من بدگویی میکنه و حتی سقط بچه اش راهم انداخت تقصیر من....
اون باهمسرم خییلی صمیمی بود درحدی که من و همسرم هرکاری میکردیم...همسرم میرفت میذاشت کف دست اون و من خییلی تواین مدت حرص خوردم و حتی به افسردگی هم دچارشدم...چون جاریم توی زندگیم دخالت میکرد...خودش هم نه...همیشه بقیه رو پر میکنه و میندازه به جون من....اون از خانواده با سطح پایینی هست...شاید به این دلیل حسودی میکنه....و سرهمسر من ادعا داره و میگه که براش خواهری کردم و فلان....
محبت هایی که برای همسرم میکرد رو درحق شوهر خودش نمیکنه...
اون خیلی روی مادرشوهرم و پدرشوهر و خواهرشوهرم نفوذ داره و همیشه جوری قضیه رو نشون میده که اون مظلومه و من ظالم....از دست کارهاش فقط تونستم شکایت ببرم پیش خدا....نمیذاره آب خوش از گلوی من بره پایین...همسرو زندگیم رو میخواد ازم بگیره...همه رو باهام دشمن کرده و پشت سرم همیشه حرف میزنه....۱۰ ساله عروس خانواده شوهرم ایناست و همه هم بهش اعتماد دارن...هم به خودش و هم به کارها و حرفاش...کسی حرفای منو باور نمیکنه...ایینقدر همه رو پرکرده که خواهرشوهرم به من به چشم دشمن خونیش نگاه میکنه و برای من پیام های خییلی وحشتناکی فرستاد....
به نظرشما من از دست جاری حسودن چکارکنم
جاری من دورو هم هست درظاهر میگه که میخاد باهم خوب باشیم و به قول خودش مثل خواهر ولی ازاون طرف پشت سرم حرف میزنه و همه رو باهام بدمیکنه...سقط بچه اش روهم انداخته گردن من